هو الطیف

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم/تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی

هو الطیف

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم/تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی

درباره بلاگ

گاهی باید تنها نوشت بی‌ آنکه بخواهی بدانی و بخوانی
و من در این روزهای بیگاه می‌نویسم شایدمرهمی باشم برای تو که نوشته مرا می‌خوانی
دلم آرامش مطلق می‌خواهد....

طبقه بندی موضوعی
۲۶ دی ۹۲ ، ۱۴:۰۹

عصر تنهایی

قرن بیست ویکم است دنیا جای کوچیکتری در جهان شده است من باور نمی‌کنم آنان را که می‌گویند جهانی شده است چرا که تو از روزهای قبل تنهاتر می‌شوی


آری جهانی شدن در دنیای امروز به معنای تنهاتر شدن است...


این روزها  به فضای مجازی که می‌روی حتی هم‌کلاسی‌های دوران دبستانت را پیدا می‌کنی، دخترخالۀ هم‌کلاسیِ سومِ راهنمایی‌ات را که یک روز در دوران جاهلیت با هم آهنگ گوگوش گوش داده‌اید و بستنی لیس زده‌اید، پیدا می‌کنی، تک‌تک هم‌کلاسی‌های دانشگاه را که روزی پشتِ نیمکت‌های درازِ دانشکدۀ ادبیات می‌نشستید و با هم در خنده‌ها و گریه‌هایتان شریک بوده‌اید


امّا...


امّا هیچ‌کس عصر دلگیرِ جمعه‌ای که دلت دارد از سینه‌ات درمی‌آید، زنگ نمی‌زند و نمی‌پرسد «حالت چطور است؟»


هیچ‌کس تو را به نوشیدن قهوه‌های بی‌مزۀ کافه‌های حوالیِ انقلاب دعوت نمی‌کند


هیچ‌کس تو را به پیاده‌روی در یک غروبِ بارانیِ پاییز دعوت نمی‌کند


نه اینکه کسی نباشد، هست اما با تو و افکار و دغدغه‌هایت صدها فرسنگ فاصله دارد


و تو هرروز تنهاتر می‌شوی


و هیچ‌کس


هیچ‌کس حتی تنهایی‌اش را با تو قسمت نمی‌کند


بعد


دهانت را فراموش می‌کنی و می‌گذاری انگشتانت با دکمه‌های کیبورد حرف بزنند


یادت می‌رود به مادربزرگت که سال‌هاست خلوتش را با قرآن و مهر سجاده‌اش پر می‌کند، سربزنی


چون هربار که می‌خواهی از خانه بیرون بروی، چراغِ دوستانِ مجازی‌ات روشن است


خواهرت را هفته‌ها نمی‌بینی و نمی‌دانی گل‌های پیراهنِ تازه‌اش چقدر صورتی‌اند، امّا می‌دانی که دخترِ دوستِ دورانِ دبستانت، دیروز عروسکی خریده که وقتی کفِ دستش را فشار می‌دهی، می‌گوید «I love you»، امّا این جمله دیگر، حسّی را در تو بیدار نمی‌کند


انگشتانت خسته می‌شوند از فشارِ دکمه‌های کیبورد، و چشم‌هایت را نورِ لپ‌تاپ آزرده است


می‌روی بخوابی


با اینکه می‌دانی فردا آغاز خواهد شد اما آغاز آن با خرید ترافیک برای اینترنت لپ تاب شخصی‌ات آغاز و با تمام شدن آن انتها می‌یابد.


پ.ن: میدونم نباید این را اینجا می‌نوشتم اما به نظرم رسید که بقه هم این متن را ببینن بد نیست (مخاطب خاص)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۶
tanin nikseresht

نظرات  (۱۱)

فقط جهانی سازی برای نزدیک تر شدن منافع مادی شکل گرفته به جای این که دل ها جهای بشوند و بهم نزدیک
پاسخ:
جهانی شدن ولی فارغ از همه این حرفا من و یاد استاد دهشیار میندازه

چقدر دلم برای استاد تنگ شده
۲۸ دی ۹۲ ، ۱۹:۰۷ ㋡ PreSidEnT AtrOpAt ㋡
این یه واقعیته... و باید باهاش کنار اومد...
پاسخ:
 باورم نیست که تنها شده‌ام 
۲۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۱۲ غریب آشنا
سلام
دنیای بزرگ اطرافم تنها به وسعت صفحه 13 اینچی لپ تاب روبرویم است. سرچ میکنم و سرچ میکنم تا شاید صفحه وبلاگت فراموش شده یمان را به یاد بیاروم.... و ذهن خاک خورده ام به عرض جغرافیایی این 13 اینچ بالاتر نمی رود! خدا پدرت را بیامرزد chrome hisrory که اگر نبودی من چطور یاد 45 دقیقه بامداد آن شب آشنایی می افتادم؟
غریب آشنایم سلام...
پاسخ:
ایا تابحال طعم تضاد عقل و دل راچشیده ای ؟
طعمی گس دارد
انگار دل هم دیوانه است
جنون در پی دلبستگی را می بیند و دیوانه میشود
ومن آن کسی ام که نه تنها این درد را حس کرده ام
بلکه در کشاکش به مرز جنون رسیده ام
مرز جنون کجاست وقتی دیوانگان عاقل نما ازتو در بند جنون اسیرترند
طنین نیک سرشت

«انگشتانت خسته می‌شوند از فشارِ دکمه‌های کیبورد، و چشم‌هایت را نورِ لپ‌تاپ آزرده است»

و چه سخت است ریتم باران نگاهت با پیانویی به نام کیبورد به صدا در آوری

پاسخ:
سلام کاش خودتان رامعرفی میکردید ....ممنونم از نظر زیباتون

دستانم نقاشی بلد نیستند

اما.....

دلم برایت پر میکشد...!

عاشقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــتم!

پاسخ:
من بیشتر ...نیامدی ببینمت 
همه میان کنار هم، قرابت فیزیکی یا شایدم فقط غرابت تکستی...
ولی هر کس یه طرفه واسه خودش، دلا جداس. مث دور همی هایی که هر کس سرش به گوشی خودش گرمه! متنفرم از این حالات!
پاسخ:
چاره‌ی دیگه‌ای نداریم 
گاهی فکر می کنم جهنم اصلا نمی تونه برا ادم دردناک باشه. چون همه دور همه اند. عذاب هم که می بینند می تونن با بقیه احساس همدردی کنن.
همه مثل همیم از این لحاظ حداقل تنها نیستیم
پاسخ:
میگن جهنم اون دنیابا اون دنیا فرق نداره ...
۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۲۲ احمدرضا امینی
سلام
چرا شما همش یا شعر مینویسید یا متن ادبی ؟
خاطره ای نکته ای خبری چیزی ؟
پاسخ:
 سلام از شرح حال خود چه بگویم ...
۰۴ آبان ۹۳ ، ۱۵:۱۲ زینب اسدزاده
سلام عزیزم
خونه جدیدت روتازه دیدم تبریک میگم
خوش ب حالت که هنوز می نویسی
کاش میتونستم وبم روبگردونم من ب خونه ی جدیدعادت نمیکنم
زنده بادقاصدک هایی که باهم فوت میکردیم...
پاسخ:
سلام رفیق دلم برای همه قاصدکایی که باهم هوا میکردیم تنگ شده
کاش زودتر بتونم ببینمت
۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۷ آتنا حیدری

تو که قشنگ مینویسی بازم بنویس

 

از اینستاتون اومدم اینجا..

خدایی وبلاگ یه چیز دیگس

پاسخ:
شدیدا باهات موافقم اما وقت نمیشه دوستم
عالی بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی